لحظه‌ی کوتاه

...دل به‌یک لحظه‌‌ی کوتاه به‌هم می‌ریزد
مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

+

به نسیمی همه راه به‌هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به‌هم می ریزد

آنچه را عقل به‌یک‌عمر ‌به‌دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به‌هم می ریزد

"فاضل نظری"

+

قبل ترها شخصی نوشتن در فضای وب رو "بیهوده نویسی" و خیانت به عمر می پنداشتم...
این اواخر میل نوشتن دارم، بی آنکه بیهوده دانمش...

+

یادداشت های پراکنده ام از آنچه می خوانم و می بینم و می شنوم و می تجربه ام! و می......!
می دانم که بعد ترها برای شناختن "من" قبل تَرَم به کار می آید...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۱۴ ق.ظ

13- روزهایش با "میگذرد" می گذرد...

بسمه


کتابهای "واجب" زیادی هست که به خاطر کتابهای "مستحبی" خاک میخورد...

+ اولین بارش، "جانستان کابلستانِ" امیرخانی بود. شب بیکار بودم، همین طوری برداشتم و خواندم. همین! وقتی تمام شد، تصمیم گرفتم دیگر بی برنامه دست به کتابی نبرم.

دومین بارش، "قیدار" امیرخانی بود. درباره اش آنقدر تبلیغ و تعریف شد که کنجکاوم کرد. فکر کردم نکند با نخواندنش فضیلتی را از دست داده باشم؟! همین! وقتی تمام شد تصمیم گرفتم تا هست کتابهایی که "باید" خواند، دست به رمان نبرم، هرچند مال امیرخانی باشد!

سومین بارش، "نفحات نفت" امیرخانی بود. گفتم درسته مال امیرخانی است، اما رمان که نیست! درباره ی فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی و اقتصاد و ...هست. تمام که کردم، پشیمان شدم که به خاطر خواندنِ مستحبی، واجبی روی قفسه خاک میخورَد.

چهارمین بارش، همین چند روز پیش بود. دنبال کتاب دیگری بودم که بی اختیار وسوسه شدم "من او"ی امیرخانی را تورقی کنم. میل کردم بخوانمش! گرم خواندن که شدم، چهار روزم را گرفت!

.

.

نمیدونم چرا به امیرخانی بنده خدا گیردادم. راستش چند باری پیِ کتاب دیگری بودم که کتابهای امیرخانی راهم را گرفت!

فکر میکنم آدمی گاهی اوقات، بی آنکه متوجه باشد نیاز و اولویتش را گم میکند. چند وقت پیش خیلی اتفاقی، گرهِ یک شبهه ای که قبلنها  نسبت به روابط تشکلی افراد، برایم پیش آمده بود با تفسیر آیه ی 18 و 19 سوره ی قصص حل شد.(تفسیر نور ج 7). فکر میکنم ظلم باشد اگر آدم به تفسیر قرآن و آثار شهید مطهری کم توجه باشد و کتابهای رمان و داستان( ولو دفاع مقدسی و آثار ارزشی) را "ندانسته" به خیال اینکه برای گشایش خاطر میخوانم، برای خودش "اولویت" کند. البته مشخص است که منظور، اهتمام به سیرمطالعاتی درست داشتن و توجه به کتابهایی است که باید خوانده شود، نه عدم توجه به آثاری که خواندنش مفید و لازم است.

*******

++ بیرون قدم میزدیم، حوصله نداشتم. یکی از بچه ها خواست سربه سرم بگذارد. گفت: "نؤلوب؟ کشتی لرین غرق اؤلوب؟ بابا سن کی بیلیرسن! دونیا ایکی گوندو، لک و علیک! کچَجَه دی!" 1

.

.

.

دانستنِ حالِ آدمی که روزهایش با "میگذرد" می گذرد، سخت است...

*******

+++ بلند میشوی، راه می روی

می نشینی، دراز میکشی

دوباره بلند میشوی، می نشینی، سرت را میان دستانت میگیری

زانو به بغل میگیری، دراز میکشی

به سقف خیره میشوی....

شبیه دیوانه ها، نه که دیوانه باشی،شاید نگرانی... شاید هم مضطر....

*******

++++ گزیده ای از عبارات جالب "من او" امیرخانی را در ادامه مطلب می گذارم


********************

(1) چی شده؟ کشتی هات غرق شدن؟ بابا تو که میدونی! دنیا دو روزه، لک و علیک! میگذرد

+ الدهر یومان یوم لک و یوم علیک  علی علیه السلام

+ ان شاءالله 16 ام راهیِ مشهدم. اگر عمری باقی باشد، برای سلام دادن از باب الجوادش دلتنگم...

+هر روز تکرار میشود.تمامی ندارد. قصه ی غصه ی جانسوز....

+ قرائت محزون و خاشعانه ی بهزاد هژبری. همان که وقتی در پیش رهبری قرائت میکردند با قرائت محزونش، چند نفری را گریاند و  به گفته ی خبرنگاران، حضرت آقا به معنای واقعی چشم از ایشون برنمی داشتند.  

                        دانلود قرائت اختتامیه سی و یکمین دوره مسابقات بین المللی قرآن کریم

+ کمک به عمو مراد؛ به اندازه توانتان

+ من  که  در تنگ   برای  تو   تماشا  دارم / با  چه  رویی  بنویسم  غم  دریا   دارم؟

چیستم؟   خاطره ی  زخم  فراموش  شده / لب  اگر باز  کنم  با تو  سخن ها   دارم

با دلت حسرت هم‌صحبتی‌ام هست، ولی / سنگ را  با چه زبانی به سخن  وادارم

چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم / خانه ای  را   که  فروریخته   برپا   دارم فاضل نظری



خدایا روم سیاه! بچه های دارایِ حاج فتاح، که به بنی بشری احتیاج ندارند، کمرشان دولا میشه، صبح به صبح، اما وای از این تبر به کمر خورده های پاپتی... ص 97
*******
هان، بارک الله اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. وإلا من هم می دانم، نامحرم که لولو نیست، جخ پاری‌وقت ها مثل همین کریم، اصلا خودیه... نه! رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیقِ آدمه. یک رفیق به آدم یک چیزی بگوید، لوطی گری می گوید بایستی انجام داد. ص 112
*******
یک قاجاریِ اصیل را همه از دور می شناسند. هیکل درست و چاق، و از همه مهم تر، چانه های باریک... می دانید، چانه های ما شبیه انگلیسی هاست...
با قیافه ی مظلوم از قاجار پرسید:
- واقعا چانه ی شما مثل انگلیسی هاست؟
قاجار سر تکان داد و دوباره با دو انگشت چانه ی باریکش را گرفت.
 کریم انگار که فیلسوفانه مسأله ای را حل کرده باشد، گفت:
- پس بگو! من گفتم از آن آغا محمدخان، مخنث کاری بر نمی آید! پس کار، کارِ انگلیسه! ص 126
*******
تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش، تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟
کریم نمی دانست مطبوع یعنی چه... ص 138
*******
خاطرت باشد بیست تا هم اضاف بچین روی بار.....
از این به بعد هر پانصد تا، بیست تا اضاف می کنیم. از جیبِ من است دیگر. مدیون نشویم، مغبون شدیم خیالی نیست... ص 203
*******
درویش مصطفا هم به آنها گفت: " حکما کور به‌تر می بیند. چرا؟ چون چشمش به کار دیگران نیست، چشمش به کارِ خودش است، چشمش به معرفتِ خودش است... یا علی مددی!" ص 224
*******
اهل سیاست، خیال می کنند که دور را می بینند؛ البت می بینند، اما نه خیلی دور را. حکما اگر خیلی دور را می دیدند، کارشان توفیر می کرد. امیرالمومنین، روحی فداه، اهل سیاست بود، اما دورِ دور را می دید، جایی به قاعده ی قیامت دور و دیر... یا علی مددی! ص 265
*******
اما مامانی؛ از صبح تا شب روی سجاده می نشست و با خدا حرف می زد. تند حرف می زد. گاهی داد می کشید. انگار نعوذا باالله با خدا دعوا می کرد. قدیم ها این جوری بود دیگر. خدا با ما زنده‌گی می کرد، طبیعی بود که گه‌گاه حرف و حدیثی پیش بیاید... چه می گویم؟ پنداری کفر میگفتم؟! ص 281
*******
روز اول که آب‌شار قهوه ای توی حوض ریخت،{انعکاس موهای مه‌تاب در آب حوض} یک پارچ شیشه ای از دست لرزان یکی افتاد و شکست. روز دوم قوری چینی شکست. روز سوم ظرفِ بلورِ پنیر خوری شکست. روز چهارم فنجان سفالی پر نقش و نگار مامانی- که انصافا چیز انتیکه و عتیقه ای هم بود- شکست. فردایش، چیزی نیفتاد اما چیزی شکست؛ دلم شکست...  ص 282
*******
فتاح لبخندی زد و گفت: خدا بزرگ است. ما خودمان زمین خورده ایم، زمین خورده را زمین نمی زنند... ص 312
*******
سید مجتبی گفت: {سید مجتبی نواب صفوی} آقا کریم را نمی دانم، اما شما علی آقا! شما که خودتان ظلم حکومت را چشیده اید، حالا آن حکومتِ پدر بود، این حکومت پسر. دور از ادب است، پالان را عوض کرده اند، و الا توفیر نمی کند. عمله ی ظلم، عمله ی ظلم اند و براندازی سلطان جائر، واجب... ص 342
*******
سرِ حرفِ زده ام نایستادم، اما کریم سر حرف نزده اش ایستاد. کریمِ عرق خور، جانش را پای حرفش گذاشت. قبل از شهادت نواب، وقتی بچه های فدائیان اسلام.... ص 343
*******
اما مریم می دانست که برای این چیزها به فرنگ نمی رود. قصدش این نبود که برود و چیزی یاد بگیرد. قصدش این بود که برود، چیزی از یاد ببرد... ص 415
*******
- هنوز بچه است... دختر با پسر، زمین تا آسمان توفیر می کند، تا بزرگ بشود، سیبی است که هزار چرخ میخورد...  ص 472
*******
دستی به ریش سفیدش کشید و بلند گفت:
- حکما پاری‌ها مسجد نیامدنشان بهتر است، نماز نخواندنشان بهتر است، وعظ نکردنشان بهتر است...
زال محمد سری به تاسف تکان داد و گفت:
- از خودم که نمی گویم درویش! همه اش توی کتاب آمده است.
درویش مصطفا گفت:
- آن کتاب تو به دردِ نیزه ی معاویه هم نمی خورد... لعن علی عدوک یا علی!... ص 504
*******
- کسی نداری؟!... خیالت بی کس است که کس ندارد؟ نه....
کسِ بی کسان علی است... یا علی مددی!... این ناکس است که کسی ندارد... فهمت بیجک گرفت؟  ص 538
*******
- کی با او وصلت کنم؟ امروز او آن سر دنیاست...
- دنیا سَری ندارد. مشارق و مغاربش روی هم اند. دنیا خیلی کوچک تر از این حرفاست... رسیدنت به مه تاب، زمان میخواهد، مکان نمی خواهد.
- کی؟!
- هرزمانی که... ص 554
*******
- احسنت! هر وقت مه‌تاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی....
آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقشِ خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند... آن روز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی!  ص 555
*******
از اسب افتاده ایم؛ از اصل که نیفتاده ایم! شب، گربه ی خانه مان واجب الحج بود، صبح بزرگ خانه مان واجب الزکات.... به یک گردش چرخ نیلوفری...  ص 569
*******
می دانید! تشییع شهدای گم‌نام برای بچه های تفحص شور و حالِ دیگری دارد. همه احساس می کنند که شهیدِ گم‌نام، کس و کار خودشان است، به خلاف سایر شهدا که خانواده هاشان می آیند و شیون می کنند...  ص 584


نظرات  (۷)

چه جالب هر دومون تقریبا به صورت همزمان، درباره کتاب پست گذاشتیم!!
جانستان کابلستان بد نبود، همه میگن اوج نثر امیر خانی توی قیدار بود و من هنوز پا میفشارم روی ارمیا! 
بیوتن رو چند ماهه! شروع کردم ولی تموم نمیشه لامصب... 
نمیدونم چون ذهنم درگیره الکی طول میدم یا چی؟!  ولی تموم نمیشه 
پاسخ:
لابد همونیه که اونطرفی ها بهش میگن "تله پاتی"!!

بعد از چهارمین بار تصمیم گرفتم! دیگه فعلن ها از امیرخانی نخونم! حتی بیوتن، حتی‌تر ارمیا!
۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۷ محمدرضا فلاح
اللهم عجل لولیک الفرج
بندگان خالق رستاخیز به روز شد...
منتظر حضور شما هستیم
۲۵ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۰ محمدرضا فلاح
سلام علیکم
عالی بود
موفق باشید
"بندگان خالق رستاخیز"
۳۰ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۱۵ پابسته؛ داستان‌های‌خیلی‌کوتاه
http://rezasheibani.parsiblog.com/Posts/146/%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b3+%d9%85%d8%b5%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%8a/
پاسخ:
پان ترکیسم یک جسم لاغر رو به موت است که از "جوک قومیتی" تنفس مصنوعی می گیرد...

سلام دوست عزیزم، وبلاگ پر معنی و پر محتوایی داری.ای کاش خودت هم یک کتاب می نوشتی.لطفاً اگر امکانش هست رمز موفقیت خودت را در اینکه چطوری می توانی به همه کارات برسی رو بهمون بگو! ما که در دانشگاه نفهمیدم!

من حقیقتا به داشتن دوست فرزانه و عالمی مثل تو خیلی افتخار می کنم. امیدوارم همیشه سرافراز و پیروز موفق باشی.

پاسخ:
سلام بزرگوار. لطف دارید. کتاب؟!! من؟! خیر باشه! راستش معمولا به خیلی از کارام نمی رسم و از این جهت آدم موفقی نبودم. بهتره رمز را در عملکرد برخی دیگر جستجو کنید
حیف برخی عناوین و القاب هست که همینجوری خرج هر کسی شود. نمیدونم کدوم دوست بزرگواری هستید که من نمیشناسمتون اما این تعریفی که نوشته اید بیشتر ناراحتم کرد تا خوشحال. شما هم موفق باشید
http://pouke140.blog.ir/1393/06/03/38-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86
پاسخ:
سلام
معمولا طرح های ففروا رو پی گیری می کنم. کارهای خوبی است
موفق باشید
سلام یورلمیسن،میشه خواهش کنم درمورد آی امیرخانی وآثارش کمی اطلاعات بدین من هیچ شناختی ندارم ولی دوس دارم کتاباشوبخونم از اونجایی که یه کمی کتاب خوندنم بدنیس.ممنون میشم
پاسخ:
سلام. متاسفانه منم بیشتر از 3 4 تا کتابشو نخوندم
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C
موفق باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی