لحظه‌ی کوتاه

...دل به‌یک لحظه‌‌ی کوتاه به‌هم می‌ریزد
مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

+

به نسیمی همه راه به‌هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به‌هم می ریزد

آنچه را عقل به‌یک‌عمر ‌به‌دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به‌هم می ریزد

"فاضل نظری"

+

قبل ترها شخصی نوشتن در فضای وب رو "بیهوده نویسی" و خیانت به عمر می پنداشتم...
این اواخر میل نوشتن دارم، بی آنکه بیهوده دانمش...

+

یادداشت های پراکنده ام از آنچه می خوانم و می بینم و می شنوم و می تجربه ام! و می......!
می دانم که بعد ترها برای شناختن "من" قبل تَرَم به کار می آید...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۵۷ ق.ظ

21- غرور مقدس

بسمه


+ ای ساربان ای ساربان... / تمامی دینم به دنیای فانی / شراره ی عشقی که شد زندگانی / به یاد یاری خوشا قطره اشکی / ز سوز عشقی خوشا زندگانی...
                                                                       دانلـــــود
*******
++ وارد حرم خانوم معصومه (س) که شدم، رفتم سمت کتابهای زیارت. پیرمردی که از دور آدم با ذوقی نشون میداد،خطابم کرد:
- آقا پسر بیا اینجا ببینم! 40 سال است دارم به طلبه ها میگم، باز هم دارن اشتباه میخونن. بیا این رو بخون!
با بی میلی و اکراه به خاطر این که وقت اندکی که داشتم هدر نرود، نزدیکش شدم. دو باره همان جملات رو تکرار کرد و قرآن روی دستش را باز کرد و گفت:
- بخوان!
پرسیدم:
- از روش بخونم؟!
جواب داد:
- آره از اول آیه بخون تا آخر. بخون!
با اعتماد به نفس شروع کردم به خواندن:
- وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنَا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلَّانَا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِیَکُونَا مِنَ الْأَسْفَلِینَ1
گفت:
- غلط خوندی!
تعجب کردم از این که کجاش رو غلط خونده ام! از دور و بر دو نفر از طلبه ها رو هم صدا کرد و از آنها هم خواست همان آیه را بخوانند. قرائت هر دو را اشتباه و غلط دانست. شروع کرد به خواندن آیه:
- وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنَا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلَّانَا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِیَکُونَا مِنَ الْأَسْفَلِینَ
با کمال تعجب دیدم هر سه نفر غلط خوانده ایم! و درستش همانی است که پیرمرد خواند. سپس شروع کرد به سخن گفتن:
- از زمان آقای بروجردی دارم به این طلبه ها میگم درست بخونید. دقت کنید. چهل سال است. باز هم دارن اشتباه میخونن! این موارد 29 تا است که دقت میخواهد و همه اش را دارم. برید به طلبه های دیگه هم یاد بدید درست بخونن!2
راست میگفت! بعدا از چند نفر خواستم همان آیه را بخوانند همه اشتباه خواندند!
الآن دارم افسوس میخورم که چرا همه ی آن 29 مورد رو از آن شیخ خوشرو و خوش برخورد نگرفتم!

*******
+++ به شخصه اگر در آن جلسه ی کذائی پادگان باکری بودم و برخورد زننده ی آن جناب مسئول نسبت به من یا زائران کاروانی که من مسئولش بودم، اتفاق می افتاد، همان جوابی رو میدادم و همان برخوردی را میکردم که سال 92 در ماجرای مقاله ی "بابک خرمدین؛ قهرمان جعلی" باهاش کردم.
اون‌شب تا نزدیکی‌های پنج صبح خوابم نبرد. نصف‌شب فکرم مشغول بود و تدارک جواب معقول و متناسب،یا همان فتنه! بد جوری به سرم زده بود!با نیت خیر و از روی استدلال ساعت حدودا یک نصفه شب از شدت ناراحتی برای مشورتیا تسکین در محوطه ی پادگان با کریمی فرد قدم زنان حرف میزدم. او شرایط اردو و مدیریتش را یادآوری می کرد، من هم در دلم به خوابیدن ولو با بغض مجاب میشدم...
چند وقتی می شود مجموعه ی شهید مدنی آذربایجان به این بی حرمتی ها و تحقیرها عادت کرده است. اتفاقا افرادی هم در مجموعه روی کار آمده اند که الحمدلله خوب تعامل کرده‌اند!3 خداروشکر سال به سال هم سهم آیندگانِ مجموعه از این میراث شوم بیشتر می شود. تا جایی که همه قانع شوند، بهترین و کارآمدترین سیاست در قبال این مجموعه همین است. تعبیر دیگری از خلایق هرچه لایق!
.
.
.
گاهی وقتها لازم است مسئولیت و رابطه ی سازمانی و بخشنامه شفاهی! و حرف زور و بی منطق را کناری نهاد و از "شأن" دفاع کرد. مخصوصا اگر طرف مقابلت...همان!
.
.
.
سه‌سالی می‌شود که "ققنوس‌فاتح" را خوانده‌ام.4 سرگذشت فرمانده‌غریب "محسن وزوایی". ازهمان زمان علاقه‌ی وافری به شهید وزوایی پیدا کردم. نمیدونم چرا! شاید به‌دنبال توجیهی برای غد بودن و جواب سربالا دادنم بوده‌ام! حس‌خوبی داشتم ازاینکه در چندین مورد، هم‌خصلت و هم‌خلق‌و خوی شهیدوزوایی بودم! به‌خصوص درزمینه‌ی غدبودن و صریح‌بودن! البته این‌روحیه، مناسبِ موضع خودش هست و خیلی کم پیش می‌آید که لازم شود!

*******
++++ ماجرای اختلاف حاج احمد متوسلیان و شهید وزوایی
مضمون خاطره ای از کتاب ققنوس فاتح که متاسفانه الان در دسترس ندارم تا صفحه و آدرسش رو بنویسم و خلاصه اش رو اینجا میارم.

" قضیه از این قرار است که روزی حاج احمد متوسلیان (فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله)، با ماشین شان به منطقه ی بِلتا می رفته اند که توی راه شهید وزوایی (فرمانده گردان حبیب) رو می بینند که نیروهای گردان خودشان را از محل تمرین گردان حرکت داده و به سمت دو کوهه می روند. حاج احمد آقا به شهید وزوایی عتاب می کنند که:
- تمرین قرار بود ساعت 6 تمام شود، درحالی که ساعت چهار هست و شما دارید بر میگردید.
شهید وزوایی پاسخ می دهند:
- تمرین ما تمام بود و نتیجه ی لازم رو گرفته ایم و نیازی به حضور بیشتر در منطقه برای تمرین نبود.
اما حاج احمد قانع نمی شوند و به شهید وزوایی می گویند:
- حرف همانی است که زده شده و شما باید تا 6 در منطقه حضور داشته باشید.
سپس حاج احمد، کل گردان رو که 15 کیلومتر آمده بودند، به محل تمرین برگردانده و امتحان گرفته بودند که ببینند آیا واقعا آماده هستند یا نه! بالاخره حاج احمد روی تپه ای می روند و دستور تمرین خیز 5 ثانیه رو به نیروهای گردان حبیب می دهند، اما نیروها نمی توانند دستور را خوب اجرا کنند و حاج احمد گلایه می کنند که با این وضع چرا تمرین رو ادامه نداده بودند.
البته این نکته هم هست که به روایت شهید محمود شهریاری که جانشین لشگر 27 محمد رسول الله بوده، حاج احمد اخلاق تندی داشتند و اتفاقا همان اوایل هم شهید شهبازی به حاج احمد گفته بود که :
- فکری به حال اخلاق تند خودت بکن وگرنه فردا که رفتی خوزستان، این تیپ کارش سر نمی گیرد!
حاج احمد هم در جواب گفته بودند:
- نگران نباش برادر! تندی های مرا توی تیپ، شما با نرمی هایت جبران می کنی!
خلاصه توی این ماجرا حاج احمد رو کرده بود به شهید وزوایی و گفته بودند:
- حالا وقت فرمانده گردان است که ببینیم خیز 5 ثانیه رو چطور می روند!
اما شهید وزوایی که از برخورد حاج احمد آزرده خاطر شده بود در جواب می گوید:
- بنده خیز نمی روم!
در ادامه حاج احمد که انتظار تمرد را نداشت، رو به سوی سردار برقی (راوی داستان) می کند و می گوید:
- بروید و سلاح فرمانده این گردان از او بگیرید!"
اما شهید وزوایی در جواب، با صلابت و لحنی که نشان دهنده ی غرور جریحه دار شده اش بود، جواب می دهد:
- تفنگم رو تحویل نمی دهم!
.
.
.
شرح این ماجرا زیاد است و نتیجه اش این می شود که شهید محمود شهبازی و سردار شهید حاج حسین همدانی5 وساطت می کنند و شهید وزوایی که امتناع صریحش به خاطر غرور مقدسی بود که جریحه دار شده بود و حاج احمد که تندی اش به خاطر احساس مسئولیت در قبال جان افراد یک گردان بود و به گفته ی خودش به خاطر این که مبادا به خاطر عدم آمادگی و کار بلد نبودن شهید شوند،بعد از نماز صبح در چادری با حضور رزمندگان گردان حبیب جمع می شوند.
نهایتا با برنامه و حرف زدن سردار شهید حسین همدانی و شهید شهبازی این دو بزرگوار همدیگر رو با اشک در آغوش می کشند و با معذرت خواهی حاج احمد و اطاعت شهید وزوایی قضیه تمام می شود. در جایی می خوندم وقتی که شهید وزوایی فرمانده تیپ سید الشهدا بودند و شهید می شوند و پشت بی سیم خبرش رو به حاج احمد می دهند، خیلی مغموم شده بودند و آهی سوزناک کشیده بودند. روحشان شاد."


*********************************
1. فصلت / 29
2. بنده خدا آخر کار فهمید طلبه نیستم!
3. یا... همان!
4. کتاب ققنوس فاتح، روایت زندگی سردار شهید محسن وزوایی هست. فرمانده غریبی که خیلی کم از ایشان برایمان گفته اند و خیلی کم خوانده ایم
5. ایشان مدافع حرم بودند و در همین سوریه غریبانه به خیل دوستان شهیدشان پیوستند
+
سلامی هم به کبوترهای تازه رسیده
در این شلوغی ها، هر روز به دنبال توجیه دیگری...
چه سخت است بهانه داشتن
وقتی ماندن بیشتر از رفتن بهانه می خواهد...
+ هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست /  ببار ابر بهاری،  ببار... کافی  نیست
   چنان که یخ زده   تقویم ها اگر هر روز /  هزار بار  بیاید  بهار،  کافی  نیست
   خودت بخواه که این  انتظار  سر برسد / دعای این‌همه چشم‌انتظار کافی‌نیست...
فاضل نظری


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۷
وا رث