لحظه‌ی کوتاه

...دل به‌یک لحظه‌‌ی کوتاه به‌هم می‌ریزد
مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

+

به نسیمی همه راه به‌هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به‌هم می ریزد

آنچه را عقل به‌یک‌عمر ‌به‌دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به‌هم می ریزد

"فاضل نظری"

+

قبل ترها شخصی نوشتن در فضای وب رو "بیهوده نویسی" و خیانت به عمر می پنداشتم...
این اواخر میل نوشتن دارم، بی آنکه بیهوده دانمش...

+

یادداشت های پراکنده ام از آنچه می خوانم و می بینم و می شنوم و می تجربه ام! و می......!
می دانم که بعد ترها برای شناختن "من" قبل تَرَم به کار می آید...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آزاد آمدم و اسیر برمیگردم» ثبت شده است

دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۳:۳۴ ق.ظ

11- آزاد آمدم و اسیر برمیگردم

بسمه

سکانس آخر از آخرین روز دانشگاه؛ بعد از ظهر جمعه 6 تیر ماه 1393

+ وسایلم را جمع کرده ام و کز کرده ام یک گوشه ی اتاق. روی زمین دراز میکشم و فکر میکنم به شب قبلی که، موقع خداحافظی بغض دوتا از بچه ها شکست. به نحوه ی خداحافظی بچه ها فکر میکنم. به این که تلخ است آدم عادت کند به "بودن" ها، هر بودنی که یک روز "نابود" خواهد شد...
تو ساختمان یک، تقریبا به اندازه انگشتان دست هم کسی وجود ندارد. سوت و کور. صدای باد مثل بیشتر روزهای دانشگاه به گوش می رسد.خبری از صداهای عجیب و غریب و دادزدن های الکی توی خوابگاه نیست...
.
.
 به یاد میارم چهار سال پیش را. وقتی اولین بار میخواستم بیام دانشگاه، با یکی از دوستانم در مورد این که این سفرهای کوچک، مقیاسی از سفری است که قرار است هر چه هست را بگذاریم و برویم، حرف میزدیم.  و موقع آمدن به این دانشگاه، میخواستم تمرین کنم دل کندن را. دل کندن از تمام آنچه محکوم به دل کندن است....
و دوباره دقیق تر فکر میکنم. به اینکه دل کندم و آمدم به دانشگاه، حالا دل بستم و میخواهم برگردم از دانشگاه.به اینکه آزاد آمدم و اسیر برمیگردم. به این فکر می کنم که عاقبت، این دلبستگی به کدام سفر علاج خواهد شد.... به این که نکند به سفر آخری بکشد؟...
دیگر دوست ندارم فکر کنم. بلند میشوم میروم به بالکن تا بلکه حواسم پرت شود. تو بالکن متوجه صدایی ریز میشوم که از اتاق بغلی به گوش میرسد. دقیق تر که میشوم، می فهمم صدای گریه است. صدا رفته رفته بلندتر میشود و صدای گریه محزونی به گوش میرسد که می کاهد جان هر آدم دردمندی را... کمی که میگذرد بغضش میشکند و به هق هق می افتد. نزدیک است که در من هم اثر کند. باز میگردم به اتاق و در را سفت میبندم تا صدا را نشنوم.
این بار روی زمین دراز کشیده ام، که صدای گریه با صدای آهنگ "هم اتاقی" باهم به گوش میرسد. آهنگ چندین بار تکرار میشود و من هم گوش میسپارم به آن!:
هم اتاقی/ هم اتاقی/ هم اتاقی ببین چگونه/ سیل اشکم شده روونه/ درد جانسوزمو به جز تو/ به خدا هیچ کی نمیدونه/ هم اتاقی/ هم اتاقی....
.
.
دردم می گیرد از این وضعیت. پا میشوم و پنجره را هم میبندم بلکه این صدا به گوشم نرسد. دوباره دراز میکشم و این بار لپ تابم را باز میکنم. میل نوشتن دارم. سخت است این همه درد را به واژه رساندن. بی خیال نوشتن میشوم. کلیک میکنم روی "ارغوان". دوباره دراز میکشم و مرور میکنم خاطرات تلخم را. چشمان گرم شده و سینه ی آتش گرفته....
 این بار مقاومت بی فایده است. بی اختیار میشوم....

ارغوان شاخه ی همخون/ جدا مانده ی من/ آسمان تو چه رنگ است امروز/ آفتابی ست هوا/ یا گرفته ست هنوز/....
 اندر این گوشه خاموش فراموش شده/ یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد/ گریه می انگیزد/ ارغوانم آنجاست/ ارغوانم تنهاست/ ارغوانم دارد می گرید....

                                                                        دانلـــــــود

*******

++ من مسیرم را کج میکردم و تو پنهان میکردی خودت را....

به خیالم بلکه تمام شوی و به خیالت بلکه فراموشم شوی....

.

.

.

یاد خوبیهایت را چه کنم؟

*******

+++ یه جا نوشته بود: "تنها کاربرد مدرک در ایران؛ بستن دهان مردم!"

طنز تلخی است.

اینکه درک و شعور افراد را به مدرک گره میزنیم...

اینکه بزرگی و پختگی فرد را به سن گره میزنیم...

اینکه ادب فرد را به خمیدگی گردنش گره میزنیم...

اینکه...

.

.

و گاهی اوقات طنابِ گرهِ بی رحمانه ی برخی، طناب دارِ برخی دیگر میشود...

*******

++++ امتحان آخرم مثل امتحان تو شد

کلی خواندم و آماده شدم

موقع این امتحان که شد، دستم از نوشتن بازماند و همه ی جوابها در مغزم ماند

موقع امتحانِ تو که شد، زبانم از گفتن بازماند و همه ی حرفها در دلم ماند

این امتحان با نمره ی چهار رد شدم و امتحانِ تو بدون آنکه فرصتِ پاسخ داشته باشم، رد شدم.....


*****************

+ 118 واحد بی منت و با معدل بالاتر از 18 پاس کردم، ترم آخری به روزی افتادم که برای نمره ی پاس گرفتن کلی منت استادها را کشیدم و دو تا معرفی هم ماند برای تابستان

+دعوت به همیاری

+ نرسیده به بعضی خاطرات باید بنویسند:

آهسته به یاد بیاورید!

خطر ریزش اشک...

+تنها که میشوم، پیش از آنکه دلتنگت شوم

نداشتنت، در بغضم می شکند...

+ این چیست که چون دلهره افتاده به جانم/ حال همه  خوب است،  من اما نگرانم

در  فکر  تو  بستم  چمدان  را  و  همین   فکر/ مثل خوره  افتاده به جانم   که بمانم

چیزی که میان تو  و من نیست غریبی است/ صدبار  تو را دیده ام ای غم  به گمانم

انگار  که   یک   کوه سفر کرده  از این  دشت/ اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم...فاضل نظری


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۰۳:۳۴
وا رث