لحظه‌ی کوتاه

...دل به‌یک لحظه‌‌ی کوتاه به‌هم می‌ریزد
مشخصات بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

+

به نسیمی همه راه به‌هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به‌هم می ریزد

آنچه را عقل به‌یک‌عمر ‌به‌دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به‌هم می ریزد

"فاضل نظری"

+

قبل ترها شخصی نوشتن در فضای وب رو "بیهوده نویسی" و خیانت به عمر می پنداشتم...
این اواخر میل نوشتن دارم، بی آنکه بیهوده دانمش...

+

یادداشت های پراکنده ام از آنچه می خوانم و می بینم و می شنوم و می تجربه ام! و می......!
می دانم که بعد ترها برای شناختن "من" قبل تَرَم به کار می آید...

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۳:۱۶ ق.ظ

6- تردید...

بسمه


+ من به‌این جمله نمی‌اندیشم....به‌تو می‌اندیشم ای سراپا همه خوبی به‌تو می‌اندیشم.... 

                                                             دانلـــــــــود

*******

++ ایام عید با چند نفر از دوستانِ هم مسجدی برای جلسه ای دور هم جمع شده بودیم. جلسه ناخواسته تا ساعت یک شب به درازا کشید. قرار گذاشتیم ادامه اش را فردای آن روز ساعت 8 شب پی بگیریم.

روز بعد وقتی با دوستان نشستیم و جمع تکمیل شد، یکی از دوستان که بزرگتر از همه و مسئول جلسه بود با اخلاص و بی غل و غش گفت که خواهشا زود شروع کنیم که به نصفه شب نکشه. من دیشب نماز شبم فوت شد!

با بچه ها نگاهی به همدیگه کردیم و خواستیم بساط شوخی و تیکه پراندن رو شروع کنیم که...

که دوستی گفت: چی شده، چرا به همدیگه نگاه میکنین؟ اینکه آدم تو چهل سالگی نماز شبش ترک نشه کار خیلی شاقیه؟ خیلی کار بزرگیه؟

.

.

بارها شده که ماها به خاطر اینکه دیگران حرفهایمان را به حساب ریاکاری ننویسند،ساده ترین حرفها در مورد عمل به فلان خصلت خوب رو هم خورده و چیزی نگفته‌ایم. حتی از تعریف کردن از یک کتابی که تازگیا خوانده ایم پرهیز میکنیم تا بقیه نگن: بابا کتابخوان!! فهمیدیم کتابخونی!

و اینگونه از ترس اینکه مبادا دچار "خودنمایی" شویم معمولا در جمع های صمیمی و خصوصی و یا دیگران در خیالشان ما را متهم به ریاکاری نکنند،معمولا در جمع های غیر صمیمیاز "کارخوب‌نمایی" هم پرهیز میکنیم.

به نظرمدرست یا غلط این مسئله، مخصوصا بین بچه های ارزشی مبتلا به است و باز به نظرم آفت بزرگی در راه امر به معروف محسوب میشود

در این باره خیلی فکر کردم و گشتم.... هنوز سوالات زیادی در ذهنم موج می زند

*******

+++ این روزها اگر در مقابل خودم یک علامت مساوی قرار دهم، آن طرفش مینویسم:  " تردید"

چه کنم با چه کنم های دلم...

*******

++++ مختار: تو چرا از قافله عشق جاماندی؟

کیان: راه گم کردم ابو اسحاق

مختار: راه‌بلدی چون تو که راه را گم کند، نابلدان را چه گناه؟

کیان: راه را بسته بودند، از بیراهه رفتم، هرچه تاختم مقصد را نیافتم. وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود

مختار: شرط عشق جنون است، ما که ماندیم، مجنون نبودیم....

*******
شاید دارم با هر بار نوشتن کاری می کنم که قانع بشم من مرد نوشتن نیستم!

دومین مطلبِ "داستانک وار"نه داستانک رو نوشتم که میتوانید در ادامه مطلب بخوانیدش...

خوشحال میشوم اگر اشکالاتش اشاره و نقد شود، شناسنامه هم لازم نیست!


***************************************************

متاسفم که نمی توانم برخی از نظرات رو تایید کنم.... همینی که هست

***************************************************

**********************

+ یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها، کِی پر کاهی بماند در میان بادها...

+ مثل کسی که پتو به دندان گرفته تا صداش در نیاد...

+ نمی دانم که دنیایم تلخ شده یا تلخش میکنم... گاهی وقتا روبه روی "خودم" می ایستم و زل میزنم به چشمانش و میگم: نصیحتِ دیوانه میکنی!

+ از که گلایه کنم.... خودم انتخاب کردم که بد باشم.... این دیگر چاره ندارد

+دیدن روی‌تو درخویش زمن خواب گرفت/ آه  از  آیینه  که تصویر  تو   را   قاب  گرفت

در  قنوتم  ز خدا "عقل"  طلب  می کردم/ "عشق" اما خبر از گوشه‌ی محراب گرفت

کی  به   انداختن  سنگ  پیاپی   در  آب/ ماه  را می شود  از حافظه ی  آب گرفت؟ فاضل نظری



پُـــــــل!

قرائتش تمام‌شد و به‌قنوت رسید: اللّهمّ إنّی أسألکَ حُبــّک و حُب مَن یُحبّک و العَمل الّذی یَبلغنی حُبک و ...

موقع امتحان فرا رسید. آنقدر درگیر امتحان بود که "امتحان گیرنده" را از یاد برد...


پی نوشت: "المجاز قنطرة الحقیقة"

 اگر ظرفیت نباشد، آدمی در همان مجازش می مانَد و به مصیبت می افتد. می شود مصداق "المجاز قنطرة المصیبة"

نظرات  (۵)

میگفت دانستن زیاد برای کسی که خود زیاد نشده جز رنج چیزی ندارد..

راست میگفت.
پاسخ:
فکر کنم صفائی حائری می گفت. خوب می گفت
یه قراری بزار بریم بوفه واسم شرحش کن! واااااالا!
 این روزهای منم مصداق همین داستانکته...
با اجازه بخش مختار رو هم برداشتم برای ک
ازبس از فاضل گفتی مارو هم انداختی تو خطش!!
+من ضدی دارم  آن قدر فریبکار که خود پنداشته ام   حالا  من از خود برای تو شکایت آورده ام
عین.جیم
پاسخ:
چرا آخه؟!!
اجازه نمی خواد
بهتره تو خط "فضل" بیفتی نه فاضل!


۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۲۲ من یک نویسنده ام شاید!
سلام.
جسارتا نقدی که به نظرم میرسه اینه که
زیاد پخته نیست داستان.
راستش، شما عمیقا میدونید که درباره ی چه موضوعی داستان می گید و من مخاطب باید در چندین بحث دقیق بشم تا شاید به نیمی از منظور پی ببرم.
البته این به فکر فرو بردنه خوبه. اما تا یه حدی.
شاید اگه به جای اون سه نقطه یه خط وصف حال و توصیف امتحانی که گفته شده، میومد. برای من مخاطب قابل فهم تر میشد.

+ دعای زیبایی برای کارکتر فراموشکارتون انتخاب کردید.
+ وصف حال ها رو سخت تر میشه داستان کرد. اما شدنیه.
+ مبهم نویسی کار جالب و هیجان داریه، برای دست به قلم جماعت، اما خواننده پرونه! شدیدا.
+ یک داستان رو ورز بدید!!! روشش اینه که چندین بار اون رو به صورت های مختلف برای خودتون بنویسید، جای افعال رو عوض کنید،کلمات رو تغییر بدید، نوع روایت داستان تغییر کنه و...  بعد زیباترین صورتش رو انتخاب کنید.
+ داستان هاتون رو بلند بلند برای خودتون بخونید، این باعث میشه میزان خوانا بودن و روان بودن متن داستان رو متوجه بشید.
+ ببخشید اگر زیاده گویی بود.

خداقوت.

پاسخ:
سلام
شاید خیلی انتظار پخته بودنش رو نداشتم، سعیم این بود به فرم و مفهوم داستانک برسونمش!
 الان که به زمان نوشتن فکر میکنم، متوجه میشم که زمان نوشتن حتی یک بار هم خودم رو جای مخاطب نگذاشتم! شاید علت اینکه مخاطب فقط نیمی از منظور رو میگیرد، از این اشکال ناشی بشه که به دنیای چشمی که میخواند توجهی نکرده بودم.
به نظرم توصیفِ امتحان، ایجاز یا ابهام یا تعلیق داستان رو از بین میبرد. هر چند توصیف امتحان با ظرافت در "و العَمل الّذی یَبلغنی حُبک" آمده بود

+شاید داستان میخواست بگه هر دعایی زیبایی را نباید خواند! جان مطلب همین بود که شخصیت داستان ظرفیت آنچه دعا میکرد را نداشت و در آخر حب طریقی را با حب حقیقی قاطی کرد! (حُب مَن یُحبّک و العَمل الّذی یَبلغنی حُبک)

+ بله!

+ اینکه کلا مبهم نویس هستم درسته. خودمم به این نتیجه رسیده ام. اما به نظرم اینجا خودِ مطلب ذاتا گره مبهمی دارد. و این گره برای کسانی که در اندوخته ی تجربی یا در محیط اطراف خود با آن مفهوم مواجه بوده اند قابل "چشیدن" است و برای کسانی که توانایی درک مطلبشان زیاده قابل "دانستن" است.

+ خیلی به فنون و هنرهای داستانک نوشتن آشنایی ندارم، در واقع رو اصول نمی نویسم. این نکته هم که اشاره کردید، به نظرم باید خیلی کاربردی باشه. ممنون

+ این هم تجربه ایست که باید حالا حالاها کاغذ حرام میکردم تا به آن برسم و شما این مسیر رو برام کوتاه کردین

+ از این که وقت گذاشتید ممنون

ممنون
یه دوستی میگفت پوسته باید ظرفیت هسته رو داشته باشه!
مغز گردو به درد پسته نمیخوره! تا وقتی گردو نشده.
پاسخ:
یعنی  پسته  با  پسته،  گردو  با  گردو!
                    یا
یعنی گردو باید به "گردو بودن" خود برسد
                    ؟...
نه، آدم ها پسته هایی هستن که باید گردو بشن!
تا مغز و درون پسته ای شون، بشه مغز گردو کم کم.
و بعد هم در حد گردو باقی نمونن و ادامه بدن.
منظور این بود.
پاسخ:
تعبیر جالبی بود!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی